
- تا می خوایم بریم بیرون و درب خونه باز می شه، زود می ره سراغ کفش هاش درجاکفشی تا اونها رو بیاره و بپوشه.
این وسط یه بار در یه روز گرم تابستانی رفته بود سراغ پوتین هاش! ![]()
- گاهی که بیرون نمی ریم، حدودای ساعت ۷ و ۸ عصر که می شه میاد می گه ماما دََ د َ.
حالا هی بگو دانیل جان فردا می ریم. وقتی دلش بیرون رو می خواد یعنی می خواد.
- جدیدا یاد گرفته در فروشگاه هایی که برای بچه ها تلویزیون و صندلی گذاشتن تا هنگام خرید پدر و مادراشون حوصله شون سر نره، زود می ره می شینه روی صندلی ها کنار بچه های دیگه و کاملا می شه حدس زد چقدر احساس می کنه بزرگ شده. ![]()
- امروز برای اولین بار درست و حسابی تنبیهش کردم! یه کم عذاب وجدان دارم ولی به قول رزی جون و بابای مهربون گاهی لازمه!
با دوستم و با پسرامون در پارک نشسته بودیم. دانیل که اون اطراف مشغول بازی بود یه دفعه مثل جت دوید رفت سمت خیابان. منم هول شدم و دویدم طرفش. چون دید منم دارم دنبالش می دوم سرعتش رو بیشتر کرد و رفت وسط خیابان. ![]()
از ترس اینکه مبادا ماشینی از راه برسه داشتم "غ ش" می کردم.
وقتی آوردمش کنار خیابان تنبیهش کردم. نه خیلی شدید ولی در حدیکه یادش بمونه! بعد از این اتفاق گفتم بایستی بشینی در کالسکه و فعلا بیرون نیای. و این کار رو کرد.
اصلا و اصلا از تنبیه خوشم نمیاد! چون احساس می کنم بعد از مدتی بچه "پ ر ر و" میشه و خودش هم همون کار رو تکرار می کنه.
به نظر شما در چنین مواردی چگونه باید به بچه ها توضیح داد کارشون خطرناکه؟! بچه ای که هنوز خیلی معنی خطر رو نمی دونه!
- گاهی وانش رو پر از آب می کنم و اسباب بازی هاش رو هم می ریزم داخلش و نیم ساعتی رو با لذت اونجا سپری می کنه. میوه ش رو هم اونجا سرو می کنه و بعد میارمش بیرون.

- کافیه در تراس باشه و ببینه بابای مهربون داره میاد خونه. صدای خنده ها و قهقهه هاش فضا رو پر می کنه. ماشینمون رو از تراس کاملا تشخیص می ده! بین اون هم ماشین. با اشاره و با خوشحالی نشونش می ده.
- خیلی از ماشین هاش رو میاره به صف می چینه روی میز. بخصوص وقتی رزی جون میاد خونمون.
رزی جون هم می خنده و بهش می گه دانیل ماشین هات رو در گاراژ پارک کردی؟
